قسمت سوم و آخر خاطرات انتخابات ۲۲ خرداد:
در دو قسمت پیشین( 1 و 2 )خاطراتم، تا هفته اول خرداد ۸۸ را نوشتم. اعتراف می کنم رنگ و بوی سبز شهر تهران بیشتر شده بود اما ته دلم خیلی محکم تر از آن بود که غیر از رای دکتر در دور اول، چیز دیگری به ذهنم برسد. مطمئن بودم فضا این طور نخواهد ماند و این موج فروکش خواهد کرد و حتی به ضد خودش تبدیل خواهد شد. علیرضا زاهدی حرف قشنگی می زد. می گفت: اگر کار، کار خداست، خیلی از همین هایی که الان سبز بسته اند خودشان هم نخواهند فهمید روز ۲۲ خرداد چطور به احمدی نژاد رای خواهند داد ...
برای همین اگر همین الان هم سری به آرشیو همان روزهای این وبلاگ بزنید، پستی را خواهید دید که روز ۲۲ خرداد و ۳ ساعت قبل از آغاز زمان رای گیری (۵ صبح) نوشتم، که طی آن پیش بینی کردم دکتر در دور اول رای خواهد آورد (+). با رای بین ۱۷ تا ۲۳ میلیون. که البته به قول یکی از دوستان! خدا خواست ما را ضایع کند و برای همین هم دکتر ۲۴.۵ میلیون رای آورد!
دقیق یادم نیست چه روزی، اما اوایل هفته دوم خرداد ماه بود که یکی از دوستان از یزد تماس گرفت. گفت فضای دانشگاه چندین مناظره را می طلبد به خصوص اگر دانشجویی باشد! زمان مناظره را مشخص کرد. چند تا از دوستان را برای آن تاریخ سعی کردم هماهنگ کنم، اما هر کدام به خاطر تکثر کارها فرصت سفر نداشتند. ناچار شدم خودم بروم. شب ساعت ۱ نصف شب، بعد از حاج قربون! تازه با چند تا از رفقای یزدی مان در دانشگاه به سمت میبد یزد حرکت کردیم. اولین سفر عمرم به یزد بود که در مجموع ۱۰ ساعت رفت و برگشتش به طول انجامید و ۱۰ ساعت هم در خود یزد بودیم! بعد از اذان صبح و چند ساعتی استراحت در منزل سید محمد (بانی مناظره!)، راهی دانشگاه شدیم. طبق معمول دوستان مدعی آزادی بیان و ... پیچاندند! مناظره ای که قرار بود با حضور نمایندگان شاخه دانشجویی ستاد دکتر و مهندس و شیخ برگزار شود به سخنرانی تبدیل شد. فضای دانشگاه هم فضای مسخره و لمپنی بود. جمعیت خوبی جمع شده بود (شاید حدود ۴۰۰ نفر) اما برایم جالب بود، سخنرانی یک نفر مثل من که از جنس خودشان و دانشجو بودم را نیز بر نمی تافتند! و با شعار و ... وقت تلف می کردند. بعد از اتمام حرفهایم و پرسش و پاسخ خیلی دوست داشتم بدانم اصلا این برنامه تاثیری داشته یانه؟ چون عقیده ام همواره این بوده که ما چیزی در چنته نداریم تا برای این گفتمان و شخص دکتر خرج کنیم و اگر فقط از رای اش کم نکنیم بس است! در همین حال و هواها بودم که یکی از دانشجویان آمد و گفت: من نه با موسوی هستم و نه احمدی نژاد اما این رفتاری که اینها (هواداران موسوی) امروز انجام دادند زشت بود. من عذرخواهی می کنم. بعد هم سوالاتی را مطرح کرد و من هم آنچه به ذهن ناقصم می رسید را در پاسخ گفتم. همین نمونه باعث دلگرمی خوبی بود. چون آنهایی که در خط هستند که هیچی. آنهایی هم که قصد آمدن در خط را ندارند باز هم هیچی! مهم همین افرادی بودند (و الان هم هستند) که واقعا بدون تعصب می خواهند قضاوت کنند...
شب ساعت ۱۱ بود که به تهران رسیدیم. سخنرانی دکتر را هم همان روز در رادیو گوش دادیم. واقعا یادش به خیر، چه ایام خسته کننده اما شیرینی بود.
همین ایام بود (۹ و ۱۰ و ۱۱ و ۱۲ خرداد) که هر روز بعد از دانشگاه و کلی این ور و اون ور رفتن از این ستاد به آن ستاد و ... با بچه های به میدان انقلاب یا ولیعصر می رفتیم و با مردم و البته بیشتر هواداران موسوی بحث می کردیم. در حین بحث هم اگر پوستر یا تراکتی بود پخش می کردیم. خیلی کار خسته کننده ای بود اما از ۲ جهت مفید بود:
۱. نفس حضور در میادین و دفاع از عملکردهای مثبت و از آن مهم تر گفتمان امام و انقلاب حائز اهمیت بود.
۲. در خیلی از بحث ها واقعا شبهه هایی مطرح می شد و پاسخ داده می شد. یادم است در میدان ولی عصر یکی از هوادارن موسوی با صدای بلند که شاید حدود ۴۰ نفر از مردم را دورمان جمع کرده بود می گفت این چه رییس جمهوری است که زیز نقشه ای نشسته که بالای آن نوشته خلیج عربی؟ در واقع همان اشتباه کروبی را مرتکب شد و من هم پاسخ دادم که اگر ۲ واحد عربی پاس کرده بودی این سوال را نمی پرسیدی! و یا سوالات دیگر که بیش از هر چیز فضای ناآگاهی مردم را نشان می داد. فضایی که شایعه و دروغ چقدر توانسته بود اثر بگذارد. پسرکی که به گوشش هم نخوره بود در دوران خاتمی به ما گفتند "محور شرارت" و بعد موقعی که می شنید چنین چیزی هم بوده فقط سکوت می کرد. و یا آن مردی که اولش می گفت احمدی نژاد در این ۴ سال هیچ کاری نکرده اما وقتی ۱۰ دقیقه فقط از بچه های می شنید، رویش نمی شد کنار خود بچه ها بایستد و تراکت ها را پخش کند.
بعد از ۳، ۴ روز تقریبا حرفه ای شده بودیم. وسط بحث از طرف مقابل می پرسیدم دور قبل به چه کسی رای دادی؟ بالای ۹۰٪ می گفتند یا رای نداده اند و یا به هاشمی! برای همین نفس راحتی می کشیدم و ته دل یک "خدایا شکرت" می گفتم و به بحث ادامه می دادم. چون می دانستم طبیعتا چنین افرادی این دور هم به دکتر رای نخواهند داد و بحث با آنها همان آب در هاون کوبیدن است! اما اگر می گفتند به احمدی نژاد رای دادیم اما این دور ... ولش نمی کردیم! تا جایی که مطمئن شویم هیچ حرفی برای گفتن باقی نمانده است. اگرچه فکر کنم مجموع چنین افرادی در آن روزها حداقل خود من دیدم به ۵ نفر هم نمی رسید.
همین روزها بود که برنامه های مختلفی هم در دانشگاه برگزار می شد که نای ما را بریده بود! چون برنامه برگزار می شد و اراذل و اوباش لمپن در انجمن اسلامی هم برای به هم ریختن آن برنامه می آمدند و مثل دعوای استقلال- پرسپولیس! دو طرف علیه هم شعار می دادند. البته الان که ما پیروز شدیم شیرینی های یاد و خاطرات آن روزها می چربد، اما در آن بحبوحه کارهای خودمان یک طرف، هم دهان شدن با یک مشت بی شخصیت بیکار هم یک طرف! فیلم درگیری و اغتشاش یکی از همایش هایمان توسط هواداران موسوی و کروبی را هم اینجا ببینید.
۱۳ خرداد ۱۳۸۷: ظهر به ستاد دانشجویی در میدان فلسطین رفتم تا مقداری پوستر و ... بگیرم. اما باز هم امان از دست غافلگیری! علیرضا زاهدی می گوید قرار بوده ساعت ۲ به دانشگاه آزاد مدیریت در خ آزادی برای مناظره دانشجویی برود اما فرصت نمی کند. حرفش تمام می شود و فقط مرا نگاه می کند! منظورش را فهمیده ام اما خدا خدا می کنم اصرار نکند. اما گویا چاره ای نیست. در حالی که ساعت ۱.۱۵ دقیقه بود باید خود را برای ۴۵ دقیقه دیگر و مناظره با کسانی که نمی شناسم و احتمالا دانشجو هستند و به نمایندگی از موسوی و کروبی خواهند آمد، آماده کنم. ساعت ۲ با جلال خضرایی و سید محمد حسینی خودم را به آنجا می رسانم. مناظره شروع می شود. نمایندگان شاخه دانشجویی هر ۴ کاندیدا هستند. دکتر، مهندس، شیخ و معمار (اقتصاد!).بحث که به اتمام می رسد احساس می کنم فضای خوبی بر جلسه حاکم بود. تشویق های احمدی نژادی ها کم نبود. آن هم تصورش را بکنید! در دانشگاه آزاد!!!
به سرعت خودمان را به دانشگاه خودمان می رسانیم. فرصتی برای نهار نیست. یک راست به سمت تالار ابن سینای دانکده پزشکی. مناظره روانبخش و شکوری راد شروع شده است.
چه غوغایی بود. طفلک بچه های دانشگاه تهران مناظره ندیده شده بودند یا شور انتخابات بود نمی دانم! سالن جای سوزن انداختن نداشت. طبقه بالا و پایین و حتی میان صندلی ها هم پر بود. به زحمت خود را به گوشه ای از سالن و بین بچه ها می رسانیم. بدون اغراق هم می گویم به عمرم فضای مناظره به این لمپنی ندیده بودم! (+) دو طرف فقط شعار می دادند! به قول خودم! این مناظره ها هیچ سودی ندارد جز تحلیه روانی تماشاچیان ... (1 و 2)
مناظره تمام می شود. دور روانبخش را می گیریم و با او خوش وبشی می کنیم. در همین حال و هوا اس ام اس می آید:
امشب بعد مناظره احمدی نژاد و موسوی، همه با هم جلوی صدا و سیما برای استقبال از دکتر
با بچه های گمانه زنی می کنیم. همه معتقدند دکتر، امشب نسخه موسوی را می پیچد. همه در حرف زدن بلد نبودن! مهندس اتفاق نظر دارند. به دانشکده که می رسیم تازه می بینیم از جلوی درب پنجاه تومانی دانشگاه (درب اصلی) صدای شعار می آید! خودمان را به آنجا می رسانیم و میبینیم بله! طرفداران دو طرف جمع شده اند و شعار می دهند. از سمت خ فخر رازی صدا می آید: دکتر، برو دکتر! و ...
از این طرف صدای شعارها می آید: "سلام بر موسوی، رای ما احمدی"، "موسوی مناظره یادت نرده"، "اعلی حضرت هاشمی، حامی میرموسوی" و ... آن طرف بعصی هایشان خجالت می کشند. می گویند فحش ندهیم. اما هتاکانشان بر عقلا و ادبایشان غلبه دارند... تا خ وصال می رویم و شعار می دهیم. (+)دیگر پایم طاقت راه رفتن هم ندارد. با هزار زحمت دوباره با بچه ها بر می گردیم به دانشکده حقوق و علوم سیاسی. طبقه همکف! نماز مغرب و عشا را در دانشکده می خوانیم و بعد هم حرکت به سوی صدا و سیما.
مناظره را با رادیو در ماشین گوش دادیم. هنوز هم هیجانش برای خودم هم وصف ناشدنی است! فقط به یاد دارم وقتی دکتر لیست آدم بدها! را درآورده بود و یکی یکی می خواند چه جیغ هایی که از شعف نمی کشیدیم! چیز چیز های موسوی هم همان وسط مناظره زمینه های شادی مان را مضاعف کرده بود!
بعد از مناظره پارک ملت و صدا و سیما دیدنی است! فرض کنید جایی که فی النفسه مال رقیب است یک دفعه تسخیر شود! نمی دانم چند نفر ولی حداقل آن شب ۵۰۰۰ نفری از بچه ها آمده بودند. دکتر از صدا و سیما برون می آید. چه لحظات غرور انگیزی ... آنقدر بچه های تجمع کرده اند که آخر سر ماشین حامل دکتر از درب نمایشگاه خارج می شود. بچه ها آن قدر خوشحالند که انگار همه چیز تمام شده. واقعا هم همین بود. خدا می داند چقدر ارای خاکستری که چه عرض کنم! چقدر رای سبز که آن شب رنگ سفید و قرمز هم به آن اضافه شد ...کمیل حرف خوبی قبل مناظره می زد، می گفت امشب نتیجه انتخابات معلوم می شود. همان هم شد. (+)
این چند شب هم گذشت تا ۱۸ خرداد. در این چند شب مناظرات دیگر ادامه داشت و روزمرگی های ما و بقیه بچه ها هم همینطور! همین روزها بود که پیش خودم باز هم داشتم اعتراف می کردم. اما از نوع دیگری! اعتراف می کنم این بار رنگ و بوی پرچم های ایران تصاعدی در شهر زیاد شده است. از آن ماشین بنز چند صد میلیونی که عکس دکتر را چسبانده بود (البته به نظر من متاسفانه!) تا آن موتورسوار مسافربری که عکس دکتر را روی تلق موتورش چسبانده بود. یاد حرفهای دکتر افتاده بودم. اردیبهشت ماه یک دیداری در مسجد سلمان برگزار شده بود. دکتر چند تا خاطره گفت. بعد سخنرانی همه فکر کردند دکتر رفته اما او یک گوشه مسجد با چند نفری صحبت می کرد. وقتی آخر سر در مورد نتیجه انتخابات با دکتر صحبت کردیم می گفت: "فقط و فقط دعا دعا دعا دعا و دعا کنید!" آن روزها معنی حرف دکتر را بیشتر می فهمیدم. می فهمیدم چطور با دعا و دعا و دعا چقدر می توان شرایط را تغییر داد ...
مناظره ها و فیلم های تبلیغاتی کاندیداها هم هر شب پخش می شد. شیخ مهدی مایه مسرت بود. آقا محسن هم حوصله مان را سر برده بود. موسوی هم شدت نفاق و دروغش آزار دهنده شده بود. دکتر هم مثل همیشه امیداور کننده و دوست داشتنی ... به خصوص فیلم تبلیغاتی دومش و آن صحنه ای که علف های هرز سبز را از ریشه میکند ...
۱۸ خرداد ۸۸. مصلی: باورم نمی شود. این همه جمعیت ... نمی دانم چند صد هزار نفر آمده بودند اما می دانم همان روز قلبم هم مطمئن شد که ۴ سال دیگر نفاق و دروغ دور از مسند خدمتگزاری که آن را برای قدرت می خواهد، دور خواهد بود و البته جیغ های بنفش ادامه خواهد داشت.
۲۰ خرداد ۸۸: صبح به دانشگاه شریف می رویم. ملت در حال پیاده روی هستند. آن طرف خیابان ایستاده ام. پسر و دختری در حال رد شدن در پیاده رو هستند. هر دو هم یک ربان سبز بسته اند. دخترک به پسرک با اندوه می گوید: "۴ سال دیگر هم باید تحمل کنیم. یادت می آید از همان اول گفتم موسوی رای ندارد؟" دلم برای جفتشان می سوزد! چقدر بی اعتماد به نفس ... البته حق بین و بدون تعصب!
دکتر سخنرانی می کند. جمعیت یکصدا فریاد می زند: موسوی دروغگو. موسوی دورغگو ...
مرتضی کیا هم آمده است. طبق معمول بیکار هم ننشسته. با مستضعفین آمده است! (نشریه دانشجویی دانشکده حقوق و علوم سیاسی دانشگاه تهران) تیتر قشنگی زده اند: "آقای هاشمی! در حد و قواره تهدید کردن نیستید!" تیتر مربوط می شود به نامه کذا. نشریه را توزیع می کنیم. عکس العمل ها هم متفاوت است: دمتان گرم! ایول! ان شالله خدا ... باز هم ... و ...!!!
ظهر است و هواگرم! می خواهم به خانه بیایم که حمید شیردستیان را میبینیم! می گوید امروز بازی ایران و امارات است! ته دلم می گویم: خوب به من چه! اما منظور دیگری دارد! منظورش این است باید به استادیوم برویم چون ممکن است هواداران موسوی بیایند و علیه دکتر شعار دهند! این دست و آن دست می کنم. در نهایت می گویم برویم. شاید تا آخر عمرم فکر نمی کردم به جز چندباری که در گذشته! و آن روزهایی که عشق فوتبال بودم، دیگر پایم به استادیوم باز شود اما عشق دکتر است و هزار راه رفته و نرفته!
یک ساعت قبل بازی به ورزشگاه می رسیم. شانس ما لب چشمه هم برویم خشک می شود! ۱۸ خردادماه و در عین گرمای هوا باران گرفته است! در همین حین هم قبل از بازی چند بار سبزینه ها از آن طرف شعار می دهند: "میرحسین میرحسین!"
پیش خودم دارم فکر می کنم حتما فقط من و حمید هستیم که الان باید جوابشان را بدهیم اما موج دکتر قوی تر از این حرفهاست! یکدفعه می بینم چهره هایی که فکرشان را هم نمی کنم شعار می دهند: "دکتر دوستت داریم"، "محمود احمدی نژاد" و ... خیالم بیشتر راحت می شود. دارم پیش خودم تحلیل می کنم حتی در جاهایی مثل استادیوم که طبق هر نوع تحلیل جامعه شناسانه و روانشناسانه و ...! دکتر نباید طرفدار داشته باشد، اینهمه طرفدار از کجا آمده اند؟! چهره ها هم مشخص بود. استادیومی های تیر بودند! ایران هم ۱-۰ برد. خوشحال بودیم. ساعت ۱۰ هم تازه رسیدیم طبقه سوم پورسینا و با بچه ها آن ۲۰ دقیقه طوفانی دکتر که دروغهای موسوی را به سمت خودش بلوکه کرد دیدیم و لذت بردیم.
شب آخر بود. به خیابان ها آمدیم. همه جا شلوغ بود و بعضی خیابان ها مثل پاسداران و پارک وی و تجریش و ... روی پوستر های مهندس راه می رفتیم. مانده بودم این همه خرج تبلیغات از کدام منبع مالی حلالی می تواند بدست آمده باشد؟!
فضای شمال تهران، طبیعتا فضای خاص خودش است. طرفداران موسوی بیشترند همانطور که دور قبل هم طرفداران هاشمی بیشتر بودند. به قول یکی از بچه های هر جا اسلام آمریکایی بود همانجا شکست می خوریم! همین هم شد! شمیرانات رای مهندس ۲۰۰ هزار در برابر ۱۰۰ هزار دکتر بود! البته به قول یکی دیگر از بچه ها که به شوخی می گفت آنجا اصلا اسلامی وجود ندارد که دعوای سر ناب و یا آمریکایی اش باشد ...
دختر و پسری با ظاهری بسیار ژیگول میگول عکس دکتر را گرفته اند! از این چیزها کم ندیده بودیم اما این یکی خیلی تعجب داشت. به عکس درون دست پسرک خیره می شوم. دقت که می کنم مییبنم با زبان اسپانیولی نوشته: "VIVIA AHAMADINEJAD" به آرامی علت حمایت اش از احمدی نژاد را می پرسم. طوری که انگار بهش برخورده باشد که چرا از او این سوال را پرسیده ام می گوید برای اینکه ۴ سال به مردم خدمت کرد و دروغ نگفت. چون مظلوم است و چون شعارش عدالت است.
ته دلم کلی خوشحالم! با خودم می گویم: جل الخالق! فکر می کردیم اینها را شاید فقط خودمان می فهمیم اما خدا شکرت ... باز هم ما هیچ چیز نمی فهمیم.
یک خانم دیگر در ماشین نشسته و صدای آهنگش گوش همه را مورد عنایت قرار می داد! اما عکس دکتر را به همه جای ماشین چسبانده بود. بچه ها علت حمایت اش از دکتر را می پرسند: می گوید: تاقبل از مناظره می خواستم به موسوی رای بدهم اما احمدی نژاد در میان همه اینها پاکدست است...
یاد شعار بچه ها می افتم: دکتر ما دلیره، هر شب (جساراتا!) یک دزد می گیره!
و همه این خاطرات شیرین و به یاد ماندنی گذشت تا روز انتخابات ... به صندوق های مختلف محله مان سر می زنم. هنوز شمارش آرا شروع نشده اما تقریبا هرکس را می بینم بر روی برگه رای اش اسم دکتر را نوشته.
تقریبا مطمئنم که همه چیز تمام شده است. شب ساعت ۱۱ به کمیل زنگ می زنم. می گوید بیا رجا. خودم را می رسانم. جمع بچه ها جمع است. کمیل، احسان، میثم، مقداد، حمید، مهدی، اون یکی مهدی، علی و... هستند. هر کس دارد یک چیزی می ونیسد. من هم برای این کار بیکار نباشم ساعت۲! یک زنگ به حاج آقای رسایی می زنم. اینقدر خوشحال بود که اصلا نرسید چرا این وقت شب زنگ زدی؟ نظرش را در مورد پیروزی دکتر می گوید! (+) ساعت ۳ هم برای اینکه رکوردی زده باشم! یک زنگ به میثم می زنم و نظر او را هم پیرامون نتیجه انتخابات می پرسم (+) ... تا اذان صبح لحظه به لحظه یا دیگر بچه ها اخبار رو دنبال می کردیم و این لحظات فقط مرا به یاد ۴ سال قبل می انداخت و انگار فقط اسم هاشمی بهرمانی را به موسوی تغییر داده اند ... برای ما، شادی همان شادی است. خدا را شاکرم. برای دکتر دعا می کنم و از خدا می خواهم ۴ سال دیگر به او سلامتی توام با عزت دهد. پیش خودم دارم فکر می کنم چرا دکتر پیروز شد؟
تنها یک جواب به ذهنم می رسد:
احمدی نژاد در این ۴ سال در راه خدا کم نگذاشت که خدا برای او جبران نکند ...
حسبنالله و نعم الوکیل
* * *
دستگیری متهمان امنیتی اخیر نیز داستان تکراری شده است. در همین رابطه مطلبی با عنوان متخصصان در فرار به جلو نوشته ام که خواندنش خالی از لطف نیست.
همایش در مجموع خوب بود. گل مراسم هم سخنرانی حاج حسین یکتا بود که انصافا از جنس خودش و حال و هوای همیشگی اش حرف زد. چقدر قشنگ می گفت: "رفقا! احمدی نژاد هوادار نمی خواهد، هواهای خود را خالی کنید ..." (+) کلیپی هم که مهدی صفار ساخته بود فوق العاده بود.(در مورد استکبار ستیزی احمدی نژاد) هنوز هم بعضی وقتها که فرصتی کنم برای تجدید خاطرات اون روزها هم که شده یک بار آن کلیپ رو می بینم.
دقیقا خاطرم نیست چه روزی، اما همین روزها بود که جلسات نصف و نیمه ستاد دانشجویی هم برگزار می شد. در یکی از همین جلسات بود که مهدی محمدی حرف خیلی جالبی می زد: "به پیروزی احمدی نژاد شک نداشته باشید اما آنچه که رقیب می خواهد اتفاق بیفتد رییس جمهور شدن احمدی نژاد با رای کم است. اگر بتوانند زیر ۱۷ میلیون دور قبل و اگر باز توانستند به دور دوم بکشانند. ما فقط باید تلاش کنیم دکتر با رای بیش از ۱۷ میلیون و قاطعانه پیروز شود" تحلیل اکثر بچه ها من جمله خودم هم جز این نبود. چون هر چه فکر می کردم می دیدم موسوی فقط ممکن است از تهران و چند شهر بزرگ دیگر رای بیاورد اما از آنجایی که امام می گفت "صاحبان اصلی این انقلاب مستضعفین هستند" به لطف خدا دکتر سرمایه ای داشت که موسوی باید حالا حالاها صبر می کرد تا بتواند به پاستور فکر کند ...
همین روزها بود که دکتر برای شرکت در اجلاس ضد نژاد پرستی ژنو رفته بود به سوییس. بعد از ظهر در دانشگاه بودم که دیدم به تدریج اس ام اس های الله اکبر، فاتح ژنو و... می رسد! خودم را به اتاق سایت رساندم. و با چند دقیقه ای گشت و گذار دیدم که بله ... دکتر دم انتخابات هم ول کن نیست و یک نیشگون دیگر از صهیونیست ها گرفته! و آن احمق ها هم خواستند جبران کنند و قضیه باز هم همان " و مکروا و مکرالله" شده.
عصر خودم را به ستاد می رسانم. غلغله ای به پا شده. بچه ها همین طور از حیات گرفته تا طبقه دوم دارند وول می خورند! علیرضا زاهدی می گوید امشب دکتر پرواز دارد و فردا ۴ صبح فرودگاه مهرآباد است! باید به استقبالش برویم! این جمله را که می شنوم چشمم سیاهی می رود! هر چه فکر می کنم می بینم در این ۳ سالی که دانشجو شده ام! به جز ترم اول! هیچ ترم دیگری ۸ صبح دانشگاه نبودم! حالا فردا ۴ صبح باید برویم مهرآباد ... خدایا تو شاهد باش تازه ساعت ۱ می رسم خانه و بعد هم می خواهم بخوابم! اما چاره چیست که عشق دکتر خانمان سوز تر از این حرف هاست! حول و حوش ساعت ۱ که به خانه می رسم تازه اس ام اس ها اصلاح می شود که فردا ساعت ۶ فرودگاه! کلی خوشحال می شوم که ۲ ساعت هدیه الهی برای اضافه خوابیدن را چگونه باید شکر کنم؟ شب با بچه ها تماس می گیرم. الحمدلله همه پایه هستند. فردا صبح تازه ۶.۳۰ با امیرخوش صحبتان سر همت قرار می گذاریم و الحمدلله هم سر وقت به فرودگاه می رسیم. تا می رسیم سخنرانی دکتر تمام می شود و با ماشین حرکت می کند. در میان جمعیت خودم رو به ماشین حامل دکتر می رسونم و دستش را می گیرم. انگار شارژ شده ام! همین تا ۲۲ خرداد کافی است. به قول خودم! هر چند وقت یکبار دیدن دکتر و یک دست دادن با او چندماهی شارژمان می کند و آن روز هم شارژ خوبی بود!
چند روز بعد آقای ثمره مجددا به ستاد آمد. گپ کوتاهی با بچه ها زد. در میان کلامش یک خاطره فوق العاده از دکتر گفت که انصافا شنیدنش خیلی لذت بخش بود. می گفت دکتر بعد از بازگشت از ژنو برایش تعریف می کرده لحظه ای که آن احمق صهیونیست به خیال خودش خواسته برنامه را بهم بریزد دکتر در حال صلوات فرستادن بر رسول اکرم صل الله علیه و آله وسلم بوده. دکتر می گفته تا دیدم وسط سلام من بر رسول الله جو سالن را به هم ریخت فرصت را مغتنم شمردم و همان جا نیت کردم تا دوباره به با توجه به فرصتی که پیش آمده تلافی توهین های کاریکاتوریست دانمارکی به رسول الله را سرشان درآورم و در قلب اروپا مجددا و با آرامش سلام و تحیت بر پیغمبر اکرم را تکرار کردم...
اردیبهشت هم با تمام فراز و نشیب هایش که الان خیلی یادم نیست! رو به اتمام بود. روزها به سرعت می گذشت و دغدغه انتخابات هر روز پر رنگ تر می شد. گفتنی خاصی در اردیبشهت ماه حداقل الان در ذهنم نیست جز همین جلسات و به نوعی روزمرگی های دانشگاه و نشریات و ....
فقط آخرین روزهای اردیبشهت را به خاطر دارم که علی نادری برای مناظره با علی وفقی به دانشکده علوم آمد. طبق پیش بینی ها هم وفقی پیچوند! و به جایش ملکا که جانشین او در شاخه دانشجویی ستاد موسوی بود آمد و حرفهای همیشگی اش را تکرار کرد. در کل مناظره خوبی بود. چون اگر به نظرم یک نفر فارغ از هیاهو ها و ننه من غریبم بازی ها! فقط به محتوا و استدلال حرفهای دو طرف دقت می کرد خیلی چیزها دستش می آمد! (+) پس فردای همان مناظره هم باز یک مناظره دانشجویی دیگر و باز هم در همان دانشکده علوم و باز هم با حضور ملکا از جناح مقابل برگزار شد! از این طرف هم سجاد صفار آمده بود که به نظرم مناظره فوق العاده ای بود. سجاد در یک کلمه ترکوند. به قول یکی از بچه ها سوالاتی را که سجاد مطرح می کرد خود موسوی هم نمی توانست پاسخ دهد چه برسد به ملکا که در زمان نخست وزیری موسوی طفل بوده است! فضای جلسه هم خیلی لمپن بود اما خوب دیگر به این مدل هوچی گری ها و شلوغ بازی های سبزینه ها عادت کرده بودیم. (+)
و اما خرداد آغاز شد:
اول خرداد ۱۳۸۸. همایش ۲۰ هزار نفری حامیان احمدی نژاد در سالن شهدای هفتم تیر. روبروی پارک شهر. شب قبلش با بچه های دانشگاه اردوی تشکیلاتی سالانه بسیج دانشجویی دانشگاه بودیم اما باز هم ببینید شوق دکتر چه کارها که نمی کند! ادامه اردو را پیچاندم تا خودم را به برنامه برسانم. ظهر حدود ساعت ۲ بود که وارد سالن شدم. تا وارد شدم بی درنگ یاد ۴ سال قبل افتادم. ۹ خرداد ۱۳۸۴. دقیقا در همین سالن، دکتر که آن روزها شهردار بود را به عنوان کاندیدای ریاست جمهوری نهم برای بار اول از نزدیک دیده بودم. آن روزها واقعا یادش به خیر! حسن رضوی معلم مان بود و ما هم دانش آموز! و از قضا هم در دانشکده ای درس می خواند که همین الان ما دانشجویش هستیم. حسن آن زمان در تیم مشاوران جوان دکتر در شهرداری بود و دانشجوی حقوق دانشگاه تهران! و من را که در این همایش ها می دید نمی توانست ذوق درونی اش را کنترل کند و به رویم نیاورد که چقدر خوشحال است که در جو "قالیبافیسم" دبیرستان، شاگردش را در همایش های "احمدی نژاد" می بیند اما همیشه هم کلی غر می زد که مواظب باش تا این فعالیت هایت به درس خواندنت! صدمه نزند! تو باید در همین دانشگاه تهران قبول شوی و ...
خلاصه کلام اینکه اول خرداد ۸۸ و در اولین روز تبلیغات رسمی کاندیداها همایش به خوبی برگزار شد و در آن هوای گرم دکتر با حرارت همیشگی اش حرف زد. حرفهای جالبی هم زد که اگر خواستید مشروحش را اینجا بخوانید.
روزهای خرداد هم به سرعت سپری می شد. کاندیداها به تلوزیون آمدند و طبق قرعه هر شب هر کدامشان شبی ۳۰ دقیقه با مردم صحبت می کردند. شب اول بعد از اتمام حرفهای موسوی خیالم راحت شد که این بنده خدا با حضورش در انتخابات عرض خود می برد و زحمت ما می دارد! چون واقعا حرف زدنش در حد یک بخشدار هم نیست چه برسد به یک کاندیدای ریاست جمهوری که می خواهد رقیب احمدی نژاد باشد! همان شب شاید خیلی ها توجه نکردند اما چند بار از واژه شیرین "چیز" و "به اصطلاح" استفاده نمود که اوج این شیرین کاری را هم در مناظره با دکتر دیدیم که در ۴۵ دقیقه ۴۹ بار از لفظ چیز استفاده کرد ...
هفته اول خرداد هم به اتمام رسید و همه مشغول کارهای خود بودند. هر کس به نوعی هر کاری از دستش بر می آمد انجام می داد اما گویی تخریب ها کار خودش را کرده بود! اعتراف می کنم تهران رنگ و بوی سبزش بیشتر شده بود اما ...
ادامه دارد ...
از همین رو فکر می کنم هر از چندگاهی اگر لا به لای مطالبی که در این وبلاگ می نویسم شرح خاطراتی هم بگنجانم خواندنی و خاطره انگیز خواهد بود و ان شالله هم برای همیشه ثبت خواهد شد ...
خیلی پیش تر از اینها قصد داشتم به صورت پست های کوتاه خاطراتی از انتخاباتی که گذشت را در این جا بنویسم. اما در بحبوحه انتخابات کمتر فرصت می کردم فکر کنم چه برسد به بروز کردن هر روز این وبلاگ و شرح خاطرات روزانه! اما این روزها که الحمدلله تقریبا همه چیز و همه جا آرام شده فرصت مناسبی است تا هر چقدر ذهنم یاری می دهد از یادگاری های آن روزها بنویسم. اگر هم امروز با ۳ هفته تاخیر این کار را شروع می کنم تقصیر آقای موسوی است! چون اگر از اول مثل بچه آدم جرزنی نمی کرد و این همه آشوب و بلوا به پا نمی کرد من هم مجبور نبودم تا چند پست اخیرم را به اتفاقات اخیر اختصاص دهم و زودتر از اینها خاطراتم را قلمی می کردم...
برای من و خیلی های دیگر امثال من، انتخابات از ۱ خرداد ۱۳۸۸ آغاز نشد. از ۴ تیر ۱۳۸۴ آغاز شد! این نه به معنای اینکه من و یا دیگرانی که در ادامه به آنها هم اشاره خواهم کرد آدم های مهمی باشیم! نه! که از این توهم ها و خود برتر بینی ها مطلقا متنفرم. از این جهت که شخصا دغدغه انتخابات دور دوم را از همان روزی داشتم که هنوز حکم تنفیذ دور اول دکتر هم صادر نشده بود. اگرچه آغاز بکار دکتر در دولت نهم مقارن بود با آغاز تحصیل من در دوره پیش دانشگاهی! و به علت اینکه باید شاخ کنکور را می شکستیم خیلی وارد اخبار جزیی و ... نمی شدیم اما دغدغه احمدی نژاد و دولتش برای من از همان دور اول آغاز شد و این روال با شدت و حدت کمتر و بیشتر ادامه داشت تا ورود به دانشگاه و ترم ۱ و ۲ و ۳ و۴ و ۵ و سرانجام۶! هفته قبل مطلب وبلاگ یک "غیراحمدی نژادی" را می خواندم که خودش اول مطلبش اشاره کرده بود به محسن رضایی رای داده اما در ادامه حرفهای بسیار جالبی زده بود. (+) در قسمتی از مطلبش به ما احمدی نژادی ها تبرک گفته بود و نوشته بود: ... شما ثمره ی بیش از دوازده سال تلاش شبانه روزی ، دوازده سال ایثار و مجاهدت کاری ، دوازده سال صبر و نبریدن ، دوازده سال فعالیت منسجم و همه جانبه ی تشکیلاتی ، دوازده سال دغدغه و نگرانی ، دوازده سال برنامه ریزی و سیاستگذاری و زیرکی و شل کن سفت کن را امروز چیده اید ! ... بچه ها پیروزی تان مبارک ! اکثریت شدنتان مبارک ! بیست و چهار میلیونی شدنتان مبارک ! کم کردن روی خاتمی مبارکتان ...
حقیقت امر هم همین است. شاید ما ۱۲ سال زحمت نکشیدیم اما خاطرم هست از روزی که خاتمی را به یاد دارم همراه هر بار دیدنش رییس جمهور نبودنش را آرزو می کردم! از روزی که در کلاس سوم ابتدایی! یعنی زمانی که دقیقا ۹ سالم بود با معلمم بحث می کردم که چرا خاتمی بد است! تا دیروز و امروز که اگر هیچ کاری هم نکردیم لا اقل این دغدغه همیشگی مان بوده که یک نفر از جنس انقلاب مثل احمدی نژاد باید به داد این انقلاب برسد! اگرچه دکتر به خاطر کارهای ما رای نیاورد و به بیان دقیق تر اساسا ما کاری انجام ندادیم که به خاطر آن رای دکتر افزایش پیدا کند اما این نکته، نکته بسیار مهمی است که لااقل دغدغه همیشگی اش را داشتیم. نه مثل آقای موسوی که هوادارانش تازه ۳ ماه قبل انتخابات او را شناختند و می خواستند برای او رای جمع کنند ...
بگذریم. از اینجا شروع می کنم:
از اسفندماه بود که جلسات ستاد دانشجویی به تدریج آغاز شد. اگر چه فضا هنوز خیلی داغ نبود اما شور و شعف همیشگی در چهره بچه ها موج می زد. یکی دو جلسه هم قبل سال برگزار شد که حداقل سودش جمع شدن بچه ها دور همدیگر برای یک یاعلی گفتن محکم تا ۲۲ خرداد بود ...
دقیقا ۹۰ روز قبل از انتخابات، ۲۲ اسفند ۱۳۸۷: علی نادری بعد از ظهر حدود ساعت ۳ تماس می گیرد، می گوید: امشب ساعت ۹ دیدار با دکتر. پارسال بر خلاف هر سال چون دکتر ماه رمضان به نیویورک رفته بود و مشغله کاری فراوانی هم داشت دیدار سالانه با دانشجویان را هم برگزار نکرده بود. خیلی خوشحال شدم که تقریبا پس از حداقل ۸ ماه مجددا در یک فضای دانشجویی فرصتی برای یک دیدار صمیمی پیش آمده است. خود را به محل دیدار رساندم. فضای جلسه هم خوب بود. بر خلاف دیگر جلسات این بار تعداد کمتری از بچه ها آمده بودند. شاید چیزی حدود ۱۰۰ تا ۱۲۰ نفر. همین موجب شده تا احساس کنم روال جلسه طوری خواهد بود که شاید دکتر راحت تر حرف بزند اما امان از دست غافلگیری! علی جعفری و احسان یاوری به نمایندگی از دانشجویان چند دقیقه ای صحبت کردند. دقیقا جزء به جزء حرفهایشان در خاطرم نیست اما یادم هست چقدر با محمد ذوقی که کنارم نشسته بود حرص خوردیم! انتظارم این بود جلسه چالشی تر باشد نه اینکه مبانی نظری دولت اسلامی را یکی از دوستان آن بالا و جلوی دکتر تبیین کند! اما بگذریم ... دکتر هم سخنرانی کوتاهی کرد. نه ناگفته ای گفت و نه حرفی از انتخابات زد و نه چیز دیگری. شاخصه کلی صحبتهایش مثل همیشه بود. اعتماد به نفس در او موج می زد. چند خاطره بامزه هم گفت و در نهایت هم جلسه به اتمام رسید! اما لحظه به یاد ماندنی آن شب همین جا بود. پس از اتمام سخنان دکتر معمولا بچه دور وی حلقه ای می زنند و با دکتر خوش و بشی می کنند. چون جمعیت کم بود به راحتی جلو رفتم. قبل از اینکه سوالم را از دکتر بپرسم انتظار هر جوابی غیر از جوابی که داد را داشتم. به آرامی به دکتر گفتم: آقای دکتر! ۳ ماه دیگر انتخابات است. ان شالله بالای ۲۰ میلیون دیگر ... دکتر نگذاشت حرفم تمام شود. دستم را گرفت و به آرامی فشرد و با آرامش و اعتماد به نفس همیشگی اش گفت: "اتفاقات بزرگتری خواهد افتاد"
مات شده بودم! یعنی چه؟ یعنی چه اتفاقی خواهد افتاد؟ چه اتفاقاتی در راه است که دکتر این قدر با صلابت و طمانینه از آن می گوید؟ مبالغه نمی کنم اما تا ۱۰ روز فقط به این جمله فکر می کردم. در ذهنم ۱۰۰۱ اتفاق را تصور کردم. اتفاقات مختلف و متعدد! اما انتخابات برگزار شد و به جایش اشاره خواهم کرد که چه اتفاقاتی افتاد! و اگر ۱۰۰ سال دیگر هم فکر می کردم به ذهنم خطور نمی کرد ...
قبل از آغاز رسمی سال جدید، خاتمی از عرصه به نفع موسوی کنار کشید. دوقطبی انتخابات دهم مشخص شده بود. "احمدی نژاد - موسوی" واقعا فضا هم خیلی مبهم بود. موسوی در آن اوایل همان احمدی نژاد بود! مثل او بیانیه می داد. از مردم می خواست به سبک ۳ تیر ۸۴ برایش تبلیغات کنند. از انقلاب و امام زیاد می گفت و واقعا گرد و غبار فضا را گرفته بود! این هم گذشت ... تعطیلات عید تقریبا به پایان رسیده بود که تازه ساختمان مرکزی ستاد دکتر هم دیوارهایش نقاشی شد و بچه ها به تدریج در آن مستقر شدند!
۲۲ فروردین ۱۳۸۸. یعنی دقیقا ۶۰ روز قبل از ۲۲ خرداد: شب قبلش جعفر فرجی تماس گرفت و گفت فردا جلسه ای در ستاد مرکزی برگزار می شود. قرار است سخنرانان حامی دکتر دور هم جمع شوند و تو هم از طرف شاخه دانشجویی بیا! علت دعوتش هم این بود که قرار بود سجاد صفار مسئولیت اعزام سخنرانان برای نقاط مختلف کشور را برعهده بگیرد اما به علت آزمون دکترای در پیش! فرصت نمی کرد و این توفیق اجباری بر دوش حقیر نهاده شد. اگر اشتباه نکنم ساعت ۴ بود که جلسه آغاز شد. رسایی، کوچک زاده، ثمره، رامین، روانبخش، انبارلویی، اشکوری، احمدزاده و از خانم ها هم آلیا و خواهر دکتر و خیلیهای دیگر هم آمده بودند. حرف خاصی در جلسه زده نشد. بیشتر به تعارفات معمول و کلیات بسنده شد. حقیتا ته دلم لرزید! پیش خودم فکر می کردم که اگر قرار باشد با این جماعت موج در کشور به راه انداخت، باید به جای ۶۰ روز تا انتخابات باید۶۰ هفته فرصت داشت! نه اینکه قصور از حضار در جلسه باشد، اصلا و ابدا. بلکه مقایسه می کردم تعداد و کمیت حضار را با فقط چهره های دانشگاهی که جناح مقابل در اختیار دارد! همین ... این جلسه هم گذشت اما نکته قابل توجه اش آنجایی بود که در قسمتی از جلسه حاج آقای روانبخش می گفت: "من به پیروزی دکتر ایمان دارم. فقط باید ان شالله تمام تلاشمان را بکنیم تا این پیروزی همراه با یک رکورد باشد. ۲۲ میلیون آقای خاتمی هم دست یافتنی است"همین جا بود که حاج آقای رسایی هم با شوخی که البته طعنه ای به روانبخش بود گفت: "نه حاج آقا! ان شالله ۳۰ میلون هم شدنی است!" فضای جلسه صمیمی بود اما این پیش بینی ها قبل از هرچیز یک پیام مهم داشت. آن هم اطمینان و ایمانی که بهترین سرمایه جمع بود. و البته در پایان همان جلسه آقای ثمره حرف زیبایی زد: "ما در نهایت تلاش خود را برای پیروزی قاطع دکتر احمدی نژاد انجام می دهیم اما هر نتیجه ای شد صلاح و خیر است و ما فقط وظیفه مان را در قبال تکلیفی که بر عهده داریم انجام می دهیم"
گذشت تا روز ۲۶ فروردین. چهارشنبه تالار سیدالشهدای میدان هفتم تیر. اولین نشست انتخاباتی دانشجویان حامیان احمدی نژاد. به قول معروف اولین دستپخت بچه ها در ستاد دانشجویی.
ادامه دارد ...
باسمه تعالي
جناب آقاي مرتضوي ؛دادستان محترم تهران
يا سلام و احترام
انتخابات دهمين دوره رياست جمهوري با حضور بي مانند ملت ايران در حال ثبت صفحه اي جاويد و پر فروغ در کارنامه نظام مقدس جمهوري اسلامي بود که متاسفانه دست هايي براي تبديل اين فرصت بزرگ به تهديد و به تلخي کشيدن کام ملت بزرگ ايران از اين پيروزي شگرف به کار افتاد.
اغتشاشات اخير تهران گذشته از ابعاد سياسي واجد جنبه هاي حقوقي و کيفري نيز بود که اميد است با برخورد دقيق، جدي و عادلانه دستگاه قضاي اسلامي مواجه گردد.
در همين راستا مطابق ماده 66 قانون آيين دادرسي کيفري، برخي اقدامات آقاي ميرحسن موسوي خامنه فرزند مير اسماعيل ساکن تهران را به اطلاع آن مقام مي رسانيم، اميد آنکه طبق بند الف از ماده 3 قانون تشکيل دادگاههاي عمومي و انقلاب مورد رسيدگي قرار گيرد.

1.مسئوليت برگزاري هرگونه تجمع غير قانوني با ترتيب دهندگان تجمع است، در روز دوشنبه 25 خرداد ماه سال جاري به دعوت آقاي ميرحسين موسوي راهپيمايي غير قانوني و فاقد مجوزي در خيابان آزادي تهران برگزار شد که دنباله آن به بروز آشوب و اشتهار سلاح و درگيري مسلحانه و حمله به مراکز نظامي، تخريب اموال عمومي و خصوصي و تاسف بارتر از همه مرگ و جراحت تعدادي از هموطنانمان انجاميد.
از آنجا که نقش نامبرده در برپايي و حضور در اين تجمع بدون مجوز و همچنين ادبيات به کار رفته در سخنراني وي آشکارا در ارتکاب اين جرايم نقش داشته و بيانيه هاي پي در پي ايشان در تکوين و تداوم آشوب ها و ريخته شدن خون فرزندان اين کشور تاثير فراوان داشته اند، عناوين «تحريک و ترغيب وقوع جرم» در بند يک و «تسهيل وقوع جرم» در بند 3 ماده 43 قانون مجازات اسلامي تحقق يافته، در معاونت ايشان به صورت تعدد معنوي در ارتکاب جرايم قتل عمدي (ماده 206) جنايت عمدي نسبت به عضو (ماده 269) ، احراق و تخريب اموال غير (ماده 675و 677) و تخريب اموال عمومي (ماده 687) مذکور در قانون مجازات اسلامي نمي توان ترديدي داشت، طبق ماده 726 قانون فوق الذکر اقدامات ايشان بدون شک تحت عنوان معاونت در اين جرايم قابل پيگيري است.
2.اظهارات مکرر آقاي موسوي در مورد دولت و رئيس جمهور به خصوص فحاشي و انتساب صفت هاي ناروايي چون دروغگو و منافق و... به شخص رئيس جمهور – در مقام ايفاي وظيفه اداره کشور و ارائه آمار و گزارش به مردم- به روشني ذيل ماده 609 قانون مجازات اسلامي در «توهين به يکي از روساي قوا به سبب انجام وظيفه» قرار گرفته و موجب مجازات مقرر در آن ماده خواهد بود.
(ماده 71 قانون انتخابات رياست جمهوري نيز صراحتا هتک حرمت و حيثيت نامزدهاي انتخاباتي را از سوي ديگر داوطلبان رياست جمهوري جرم دانسته است.)
بديهي است که اتهامات صريح و متعدد ايشان به مسئولين وزارت کشور، شوراي نگهبان و صدا و سيما در مورد تخلف انتخاباتي و همچنين اتهام پرونده سازي به معاون رياست جمهوري که بدون ارائه سند بوده است از مصاديق مسلم افترا موضوع ماده 697 و ارائه آمار هاي ساختگي و نادرست و اسناد آن به رياست جمهوري در جريان مناظره با مهدي کروبي مشمول عنوان نشر اکاذيب (ماده 698) مي باشد که البته به دليل ماهيت خصوصي اين جرايم از محدوده اعلام جرم اين نامه خارج مي باشد.
جناب آقاي دادستان! در پايان ضمن تشکر از جناب عالي از شما به عنوان نماينده ملت در راستاي حفظ منافع عمومي در خواست پيگيري جدي اقدامات نامبرده و عوامل اصلي اغتشاشات اخير فارغ از نام و عنوان آنها را داشته و ضمن آرزوي توفيق براي شما ؛ همگان را به رعايت تقوا و انصاف و عدالت دعوت مي نماييم که «العدل حيات الاحکام»
رونوشت به آيت الله هاشمي شاهرودي، رياست محترم قوه قضاييه
آيت الله دري نجف آبادي، دادستان کل کشور
آيت الله هاشمي رفسنجاني، رئيس مجمع تشخيص مصلحت نظام
و دکتر علي لاريجاني، رئيس مجلس شوراي اسلامي
جهت پيگيري و اقدام.
بسیج دانشجویی دانشکده حقوق و علوم سیاسی دانشگاه تهران
بسیج دانشجویی دانشکده حقوق و علوم سیاسی دانشگاه علامه طباطبایی
بسیج دانشجویی دانشکده حقوق دانشگاه شهید بهشتی
بسیج دانشجویی دانشکده حقوق و معارف اسلامی دانشگاه امام صادق علیه السلام
بسیج دانشجویی دانشکده علوم انسانی (حقوق) دانشگاه شاهد
بسیج دانشجویی دانشکده حقوق و علوم سیاسی دانشگاه آزاد تهران مرکز
علیرغم گذشت ۳ هفته از مناظره تاریخی احمدی نژاد و موسوی، دیدن مجدد فیلم آن مناظره واقعا خاطره انگیز است. از نوع حرف زدن ۲ طرف که یکی کوه اعتماد به نفس است و دیگری صدای لرزانش پاسخ هایش را قابل پیش بینی می سازد تا نوع استدلال و منطق دو طرف و یا از روی کاغذ خواندن های تصنعی موسوی و ...
از سوی دیگر هم بنده خدا موسوی در عرض ۴۵ دقیقه ۴۹ بار از کلمه چیز استفاده می کند که در نوع خودش یک رکورد است! (+)

قسمتی از این مناظره را داشتم مجددا نگاه می کردم. موسوی از علل آمدنش به عرصه می گوید. از اینکه کشور را در مرز نابودی می بیند و بعد از ۲۰ سال احساس خطر و نگرانی کرده. اما دکتر در ادامه با آرامش فقط چند سوال از او می پرسد:
در زمان آقای هاشمی تورم شد ۴۹.۵٪ و ۴۹ میلیارد دلار استقراض خارجی کردیم و بحران های اجتماعی بسیاری از شهرهای بزرگ را در برگرفت و عده زیادی کشته شدند شما احساس نگرانی نکردید؟
... وقتی در ۱۸ تیر جریان برانداز شروع کرد و می خواست تهران را بگیرد و حرکت کند به سمت مرکز حکومت و علنا اطلاعیه دادند و از خارج از کشور هم حمایت شدند و به قول خودشان می خواستند انقلاب مخملی راه بیندازند شما نگران نشدید؟
وقتی که در مجلس ششم تحصن کردند و از همانجا با کنگره آمریکا تماس گرفتند که به ما کمک کنید شما نگران نشدید؟
و البته موسوی هم در ادامه با صدای لرزان خود نه تنها پاسخی نمی دهد که با خواندن ادامه کاغذهای خود ماموریتش را انجام می دهد.
اما امروز که دیگر انتخابات به اتمام رسیده و حاشیه های پس از انتخابات را نیز همه دیده اند نکته جالب توجه در سوالاتی است که دکتر از موسوی می پرسد و البته بی پاسخ می ماند.
دکتر هم همچون ما طی آن بازه زمانی از موسوی انتظار داشته که باید در زمان کشته شدن مردم وی ناراحت می شده است. انتظار داشته موسوی از براندازی نرم جمهوری اسلامی در ۱۸ تیر ۷۸ باید نگران می شده و در نهایت هم از وی می خواهد تا در قبال سکوت خود و عدم عکس العملش در زمانی که عده ای به بیگانه متوسل شدند و با ارتباط گیری از آنها میخواستند کار خود را پیش ببرند توضیح دهد اما زهی خیال باطل!
واقعا دکتر از این بشر چه انتظارات گزافی داشته! نه تنها دکتر! که ما هم همین طور! که عامه مردم ایران هم همینطور! موسوی این روزها نه تنها مسبب قتل ده ها بیگناه در کشور شده که پله به پله مراحل انقلاب مخملی در ایران را نیز آزمود و صد البته که در این میان نه تنها از ارتباط گیری با آمریکا نگران و ناراحت نیست بلکه بی بی سی و سی ان ان و ... به خوبی جای کلمه و قلم نیوز را برای او گرفته اند.
نظام در حال پوست اندازی است ...
"سوم تیر" چند سالی است که وارد عرصه ادبیات سیاسی کشور شده و مانند دیگر ایام سال، صرفاً یادآور یکی از روزهای 4 فصل، در تقویم نیست. اما کندوکاوی جهت چرایی این اتفاق، اذهان ملت را به 4 سال قبل ارجاع خواهد داد؛ به فضای دوقطبی که 2 گفتمان از 2 جنس کاملاً متفاوت با یکدیگر به رقابت پرداختند و طی آن در نهایت اسلام ناب بر اسلام امریکایی غلبه کرد.
اما نگاهی کوتاه به رویدادهای اتفاق افتاده در این روز طی یک قرن اخیر، نقطه عطف دیگری را نیز نشان می دهد که از قضا زمان اتفاق آن "سوم تیر" بوده است. دقیقاً 98 سال قبل از سوم تیر 1384 شمسی که طی آن "محمود احمدینژاد" به عنوان سمبل جریان اصیل انقلاب اسلامی در انتخابات ریاست جمهوری نهم ایران به پیروزی رسید، در سوم تیر 1286 شمسی "شیخ فضلالله نوری" در رأس عدهاي از روحانيون و طلاب و اصناف كه بالغ بر 500 نفر بودند، در اعتراض به انحراف نهضت مشروطه و تغییر آن از مشروطه مشروعه به مشروطه غرب گرا، در حرم حضرت عبدالعظيم در شهر ري متحصن شدند. در همان ايام شيخ فضلالله نوري به تمام علماي ايران تلگراف زد و ضمن برشمردن اعمال ضداسلامي كه در قالب مشروطيت انجام ميگرفت، از همه علما خواست عليه اين جريان انحرافي بهپا خيزند، شيخ فضلالله ميگفت: "انقلاب مشروطه از اصول اوليه خود منحرف شده و عناصر مخالف اسلام در زير لباس مشروطهخواهي، قصد دارند، تيشه به ريشه اسلام بزنند."
در نهایت، اين تحصن يكي از بهانههاي مهم فاتحان تهران که اصلیترین مدعیان نهضت مشروطه غیردینی بودند، براي اعدام شيخ فضلاللَّه نوري در 11 مرداد سال 1288 شمسی برابر با 13 رجب 1327 قمری شد.
اما میان این 2 رویداد بزرگ در تاریخ معاصر کشور، نقاط اشتراک جالب توجهی وجود دارد که مرور آنها خواندنی به نظر میرسد:

1. محمود احمدینژاد پیروزی خود در انتخابات ریاست جمهوری نهم را باید پیش از هر چیز در رویکرد گفتمانی خود در آن برهه حساس جستجو کند. گفتمانی که پیوند ناگسستنی با ذات انقلاب اسلامی ایران در بهمن 57 داشت و دقیقاً مولفه هایی که علل اصلی قیام ملت ایران علیه رژیم پهلوی را تشکیل می دادند، 27 سال بعد با همان شور و حرارات تکرار شد و رأی قاطع ملت به چنین رویکردی را نیز باید در پیوند ناگسستنی ملت و آرمان های انقلاب اسلامی جستجو کرد. اما این آرمان ها چیستند که هر گاه سخن از آنها به میان می آید، به فراخور زمان، موجی دگرگون کننده به راه می افتد؟
اجمالاً باید اذعان داشت، "بازگشت به هویت دینی-ملی" ذات این گفتمان را تشکیل می دهد.
شیخ فضلالله نوری 102 سال قبل نسبت به مشروطه ای عکس العمل نشان داد که موج مدرنیزاسیون آن را به صحنه آورده بود و اساساً نقطه اشتراکی میان مبانی آن با مبانی مشروطه مشروعه ای که شیخ از آن دم می زد، وجود نداشت، از همین رو به مخالفت با آن برخواست و ضمن طرح مشروطه مشروعه برای حفظ اصل شریعت در برابر مشروطه غربگرا، تحصن در حرم حضرت عبدالعظیم علیه السلام را به همراه همفکران خویش کلید زد. اما شاید چندان بیراه نباشد که ذات گفتمان اصولگرایی اصیل را که در سوم تیر 84 روح جدیدی در آن دمیده شد نیز "بازگشت به هویت دینی- ملی" قلمداد کنیم؛ تفکری که در آن بازگشت به اصول و نقد الگوی های رایج غربی و شرقی الویت دارد و همواره به جای استفاده از دیگر مدلهای مرسوم و آزمون پس داده، در پی ایجاد یک مدل سالم و جامع بر مبنای آموزه های مکتب پذیرفته شده خویش است.
2. تقابل شیخ فضلالله و یپرم خان هیچ گاه تقابل 2 فرد نبود، بلکه تقابل 2 جریان شریعتگرا و غربگرا محسوب می شد که در نهایت نیز جریان دوم موفق شد با موجسواری و پنهان شدن پشت نقاب اسلام، انتقام خود را از نماد جریان دینی، یعنی شیخ فضلالله نوری بگیرد. متاسفانه دقیقاً در همان برهه حساس نیز علما و دلسوزانی همچون آیتالله طباطبایی و یا آیتالله بهبهانی پشت پرده تقابل 2 جریان را به خوبی درک نکردند و با حمایت از جریان مشروطه خواه عملاً منجر به بازگشت این گفتمان بر مسند اجرایی کشور شدند و البته در نهایت نیز مشروطه خواهان پس از فتح تهران و اعدام شیخ فضلالله، با انتقام از روحانیت اصیل از جمله 2 نامبرده، اولی را خانه نشین و دومی را نیز پس از مدتی به شهادت رساندند و با آشکار ساختن نفاق خود، جمله تاریخی شیخ فضلالله را به هنگام اعدامش تعبیر کردند:
"این عمامه را از سر من برداشتند، از سر همه برخواهند داشت..."
بدون شک تنها ساده انگاری است که چنین تصور شود تقابل احمدینژاد و هاشمی رفسنجانی در تیرماه 84 تقابل 2 فرد بوده است، چرا که تقابل 2 گفتمان متفاوت که اولی به دنبال استیفای حقوق مستضعین، ساده زیستی، شجاعت در عمل، تبعیت از ولایت و در یک کلام اسلام ناب بوده است با جریانی که به ظاهر رجعت به آرمان های انقلاب را مدنظر داشت اما در عمل (به هر علتی) فاصله زیادی با ادعای خود داشت، بسیار بدیهی و آشکار بود، حتی ادامه این ماراتن نفس گیر که در 22 خرداد 88 باز هم به سود جریان نخست ادامه پیدا نمود، نباید خارج از این چارچوب مورد تحلیل قرار گیرد، چرا که جریان نفاق با نقاب بازگشت با اصول و آرمانها پا به میدان رقابت گذارد اما به محض رسوایی و عدم موفقیت در جلب آرا ملت، پرده از صورت برداشت و با تمکین نکردن به خواست مردم، هر آنچه را که خواست، عمل کرد.
3. مروری بر چگونگی رفتار مخالفان رییس جمهور طی 4 سال گذشته نشان می دهد، کسانی که همواره مدعی قانون مداری و اخلاق بوده اند، در عمل دیکتاتورانهترین و غیراخلاقیترین مدل را برای انتقام از منتخب ملت به کار بسته اند. هتاکی های بیسابقه، اتهامهای فاقد سند و استدلال، دروغگویی برای دروغگو جلوه دادن دولت، اخلال در نظم عمومی، ضرب و شتم و حتی قتل مردمی که انتخابی غیر از نیرنگ و فریب را در دستور کار قرار دادند، تنها نمونههایی واضح برای اثبات این مدعاست اما نکته جالب توجه در این میان یادآوری برخوردی است که مشروطهخواهان غربگرا، یک قرن قبل با شیخ شهید انجام دادند. شیخ فضل الله تنها به جرم اینکه خواسته ای غیر از آنچه تقی زادهها و ملکمخانها و... می گفتند، عنوان کرده بود، پس از قریب به 2 سال آزار و اذیت و تحمل تهمت های فراوان سرانجام در مرداد ماه 1288 در میدان توپخانه تهران و در میان موجی از ساده انگاران آن روزگار که برای قتل وی سوت و کف می زدند، به شهادت رسید اما تاریخ به خوبی قضاوت کرد که چه کسی آزادمنشانه عمل کرد. مدعیان قانون گرایی که عمدتا نیز مبهوت موج تازه به ایران رسیده مدرنیته و گفتمان فلسفی غرب بودند یا شیخی که از اسلام دم زد و سرانجام نیز جان خود را تقدیم آن نمود.
آنچه اهمیت دارد، عبرت پذیری از تاریخ است. شیخ فضلالله شهید شد اما خون شیخ همواره برای احیای گفتمان دینی کفایت می کند. هر چند میان این 2 واقعه 98 سال زمان باشد...
All
Rights Reserved 2009-2010 © amirihosain.Blogfa.Com
كليه حقوق محفوظ است